اتفاقات این چند روز...
سلام به دخمل خوشگلای خودم امروز بعد از کلی تلاش تنونستم بیام و وبلاگتونو آپ کنم و از چند روز بودنمون خونه ی آناجون براتون بگم متاسفانه بر خلاف تصورم این سری اصلا بهمون خوش نگذشت تقریبا هر روزمون مطب دکترا بودیم از یه طرف خودم دندون درد شدیدی گرفتم که تو عمرم همچین عذابی نکشیده بودم بنده خدا آنا نمیدونست چیکار کنه از یه طرف شماها رو نمیتونست تنها بزاره از طرفیم نمیتونست منو تنهایی ولم کنه خلاصه که دست مامان زندایی درد نکنه منو برد دندونپزشکی و دکتر گفت دو تا دندونام کیست دارن هر چه زودتر باید جراحی بشه منو میگی داشتم از ترس میمردم کار دندونم از ساعت ١١تا ٢:٣٠طول کشید مامانی داشت میمرد به هر مصیبتی بود اومدیم خونه نمیدونم اون روز به شما چی گذشته بود دست آنا و زندایی فاطمه درد نکنه براتون کم نذاشته بودن تا به خودم اومدم دیدم ساعت ١٢ شبه شماها هم بغلم خوابیدید دوباره خوابم برد تا اینکه با صدای جیغ زدن ثنا از خواب پا شدیم چشتون روز بد نبینه ثنا داشت تو تب میسوخت منم بدتر از اون با داد زدن بقیه رو از خواب بیدار کردم تبش خیلی بالا بود واقعا ترسیده بودم آنا سریع شیاف استامینوفین گذاشت سریع آمادش کردیم بردیم دکتر اطفال گفت ظاهرا هیچ مشکلی نداره سرما خوردگی هم نداشت احتمال میداد از دندوناش باشه خلاصه که ساعت ٢ شب اومدیم خونه از اون روز به مدت ٤ روز تب شدید داشتید تازه سارا هم به ثنا اضافه شده بود من دیگه دندون درد خودم یادم رفته بود اینقدر که تو چند روز ناله کردید و گریه بالاخره در تاریخ٢٧/٠٢/١٣٩٢فهمدیم که بلللللللللللللللللهههههههههههههههههه این تب کردنا و گریه ها و بد اخلاقیا به خاطر دندوناتون بود ولی شاید باورتون نشه ٦ تا دندون باهم در آوردید همه رو هم از بالا آنا که حسابی ترسیده بود میگفت من تا حالا ندیدم ای همه دندون یه جا در بیاد جالبه هر دوتاتون باهم از یه قسمت در آوردید الحمدالله الان خیلی بهتر شدید خیلی خوشحالم براتون عزیزای دلم.



اتفاقات این چند روز...
