سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

اتفاقات این چند روز...

1392/3/7 15:59
نویسنده : مامان مهدیه
673 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخمل خوشگلای خودم  امروز بعد از کلی تلاش تنونستم بیام و وبلاگتونو آپ کنم و از چند روز بودنمون خونه ی آناجون براتون بگم متاسفانه بر خلاف تصورم این سری اصلا بهمون خوش نگذشت تقریبا هر روزمون مطب دکترا بودیم از یه طرف خودم دندون درد شدیدی گرفتم که تو عمرم همچین عذابی نکشیده بودم بنده خدا آنا نمیدونست چیکار کنه از یه طرف شماها رو نمیتونست تنها بزاره از طرفیم نمیتونست منو تنهایی ولم کنه  خلاصه که دست مامان زندایی درد نکنه منو برد دندونپزشکی و دکتر گفت دو تا دندونام کیست دارن هر چه زودتر باید جراحی بشه منو میگی داشتم از ترس میمردم  کار دندونم از ساعت ١١تا ٢:٣٠طول کشید مامانی داشت میمرد به هر مصیبتی بود اومدیم خونه نمیدونم اون روز به شما چی گذشته بود دست آنا و زندایی فاطمه درد نکنه براتون کم نذاشته بودن تا به خودم اومدم دیدم ساعت ١٢ شبه شماها هم بغلم خوابیدید دوباره خوابم برد تا اینکه با صدای جیغ زدن ثنا از خواب پا شدیم چشتون روز بد نبینه ثنا داشت تو تب میسوخت منم بدتر از اون با داد زدن بقیه رو از خواب بیدار کردم تبش خیلی بالا بود واقعا ترسیده بودم آنا سریع شیاف استامینوفین گذاشت سریع آمادش کردیم بردیم دکتر اطفال گفت ظاهرا هیچ مشکلی نداره سرما خوردگی هم نداشت احتمال میداد از دندوناش باشه خلاصه که ساعت ٢ شب اومدیم خونه از اون روز به مدت ٤ روز تب شدید داشتید تازه سارا هم به ثنا اضافه شده بود من دیگه دندون درد خودم یادم رفته بود اینقدر که تو چند روز ناله کردید و گریه بالاخره در تاریخ٢٧/٠٢/١٣٩٢فهمدیم که بلللللللللللللللللهههههههههههههههههه این تب کردنا و گریه ها و بد اخلاقیا به خاطر دندوناتون بود ولی شاید باورتون نشه ٦ تا دندون باهم در آوردید همه رو هم از بالا آنا که حسابی ترسیده بود میگفت من تا حالا ندیدم ای همه دندون یه جا در بیاد جالبه هر دوتاتون باهم از یه قسمت در آوردید الحمدالله الان خیلی بهتر شدید خیلی خوشحالم براتون عزیزای دلم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

نگار
7 خرداد 92 16:44
سلام
خوب هستید
دوقلوها چطورن؟
عکسای خیلی نازی از بچه هاتون تو وبلاگتون دیدم
مخصوصا اون عکسی که با شورت و سوتین صورتی بود
میشه بگید اینا رو از کجا خریدید؟ و تو چه شهری هستید؟
راستی!
یه عکس ازین سنگهای آبی که به " بابا غوری" معروف هستن رو توی پست ثابت وبلاگتون قرار بدید خدایی نکرده خدایی نکرده چشم نخورن

ممنونم ماتهرانیم عزیزم این لباسا رو عمه مریم براشون از ترکیه کادو آورده
مامان ضحی
7 خرداد 92 20:35
سلام خانومی رسیدن به خیر.
بد نبینی ایشالله خداروشکر بخ خیر گذشت ببوس گل دخترارو


فدات شم مرسی
نگار
7 خرداد 92 21:18
وای حیف شد
چقدر دعا میکردم همشهری باشیم یا حداقل توی یه شهری باشید که ما آشنا داشته باشیم
اونوقت بفرستمشون سر همون مغازه که اینارو ازش خریدید تا واسه دختر خانوم ما هم بخره
اما اصلا همه آرزوهام دود شد رفت هوا

دختراتون رو ببوسید
ازین عکس باباغوری ها هم حتما بذارید.
تو چند تا وبلاگ دیدم که گذاشته بودن
مشالا خانومای شما هم نازن
خدای نکرده زبونم لال اتفاقی نیفته :-)


حیف شد راستی یادم رفت بگم قابل شما رو نداره مامانی حتما در اولین فرصت بابا غوری رو میزارم
مامان دوقلوها(حسین-حسام)
8 خرداد 92 3:27
وای سارا ثنا جونم بمیرم واستون 6 تا یه جا منم تا حالا نشنیده بودم
قربونتون برم چه روزایی داشتین شما با این مسافرت مهدیه جون


خدا نکنه گلم مامانم میگه این همه بچه بزرگ کردیم تا حالا یه همچین چیزی ندیدیم